دیشب دختر عمه ام زنگ زد،. و تبریک سال نو! و اینا...اینجاش عجیبه که سالای پیش تبریکی نبود و حالا یهو پنج شش روز بعد عید یهو تبریک؟ بعدم اصرار که با هممون صحبت کنه! از این قرار عجیبه که رفت و امدی نداریم و یک شهر زندگی نمیکنیم و عمه ام فوت شدن و...راستی، اتفاقا دوماه پیش هم اومدن خونمون! حالا خواهراش اینطور نیستن...
برچسب: نویسنده: طاها پورعلی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 14:54
برچسب: نویسنده: طاها پورعلی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 14:54
به واسطه یک وصلت یک خاندان از اول پولدار و اصیل به خاندان ما وصل شد! و این وصلت باعث شد ما جناب داماد که از خاندانمون بودن رو کم ببینیم و خانومش رو که اصلا!...نمیدونم راجب ما چی فکر میکردن که نه تو عزا و نه تو عروسی ما اینا رو نداشتیم! کلا نداشتیم! یعنی من دورادور فقط از بچه هاشون خبر دارن که چی خوندن و چیکارن...حالا تو خیابون ببینم اینارو نمیشناسمشون!
برچسب: نویسنده: طاها پورعلی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 14:54
دیشب ساعتای یازده شب اینا یکی تلگرام بهم پیام داد، خیلی محترمانه، منو به فامیل نوشته بود، منم جواب دادم شما؟ چون نه عکس داشت نه اسم! بعد طفره رفت و یکاره گفت معیار ازدواجتون چیه! موندم کیه این! سرکاریه! این کخ از کیه!
پرسیدم ایدی منو از کی گرفتی؟ گفت از یک خانوم که نمیتونم بگم!
برچسب: نویسنده: طاها پورعلی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 14:54
گاهی یک تفکراتی میاد سراغم که نمیشه به کسی بگم...
انگار من نیستم، شایدم من واقعیمه...
ترس قضاوت بقیه نیس، ترس نفهمی شونه...نه فراتر از مغز همه اس...
شده با دیدن یا خوندن یا گوش دادن، یک چیزی در شما جرقه بزنه؟؟؟...شد...با یک فیلم یک دقیقه ای...
احساس میکنم هیچ تعلق و تفکری ندارم، پره تبلور ام.
برچسب: نویسنده: طاها پورعلی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 14:54